حرف یکی مانده به آخر: این وبلاگ برای من فکر خوبی بود...جای خوبی هم بود . من را کمی از لاک خودم بیرون کشید . این وبلاگ روزنه ای شد تا درونم کمی هوا بخورد و کمی از بار واژه های دلم سبک شود. من اینجا بعضی حرف های دلم را بلند بلند نوشتم برای خواننده های احتمالی ام. اما حالا یک جوری ام. و اصلا نمی دانم که این یک جوری را چگونه تعریف کنم یا توضیح دهم نه خوبم نه بد! فقط اینکه انگار این دنیا و هر چه در آن است روی دستم مانده و من هم روی دست این دنیا انگار.... برای همین دیگر نوشتن ام نمی آید. حرفی هم ندارم انگار برای گفتن...پس اینجا را به حال خودش می گذارم شاید برای چند ماه و شاید برای همیشه.
و حرف آخر: آی دلم می خواست توی یک جزیره متروکه گرفتار شوم که فقط یک دکه سیگار فروشی دارد و بس. بعد غروب ها بروم لب ساحل و بزنم زیر آواز توی مایه های دشتی که
چندان که گفتم غم با طبیبان حبیبم درمان نکردند مسکین غریبان عزیزم
بعد از چند وقت یک قایق بیاید که مثلا نجاتم بدهد و من بگویم: شما برو من از اولشم باید همین جا بدنیا میومدم...
