ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

حرف یکی مانده به آخر: این وبلاگ برای من فکر خوبی بود...جای خوبی هم بود . من را کمی از لاک خودم بیرون کشید .  این وبلاگ روزنه ای شد تا درونم کمی هوا بخورد و کمی از بار واژه های دلم سبک شود. من اینجا بعضی حرف های دلم را بلند بلند نوشتم برای خواننده های احتمالی ام. اما حالا یک جوری ام. و اصلا نمی دانم که این یک جوری را چگونه تعریف کنم یا توضیح دهم نه خوبم نه بد! فقط اینکه انگار این دنیا و هر چه در آن است روی دستم مانده و من هم روی دست این دنیا انگار.... برای همین دیگر نوشتن ام نمی آید. حرفی هم ندارم انگار برای گفتن...پس اینجا را به حال خودش می گذارم شاید برای چند ماه و شاید برای همیشه. 

 

و حرف آخر: آی دلم می خواست توی یک جزیره متروکه گرفتار شوم که فقط یک دکه سیگار فروشی دارد و بس. بعد غروب ها بروم لب ساحل و بزنم زیر آواز توی مایه های دشتی که 

 چندان که گفتم غم با طبیبان  حبیبم            درمان نکردند مسکین غریبان عزیزم

بعد از چند وقت یک قایق بیاید که مثلا نجاتم بدهد و من بگویم: شما برو من از اولشم باید همین جا بدنیا میومدم...

یکی از فانتزی هایم این است که یک روز کفش خیلی بزرگی پایم کنم. بزرگ یعنی خیلی بزرگ ها ... مثلا به اندازه یک ساختمان یک طبقه! بعد توی خیابان های شهرم قدم بزنم و بعضی ها را(به صلاح دید خودم) با کفش های بزرگم له کنم...  

و بخوانم 

 ابلها مردا عدوی تو نیستم من
انکار توام*. 

 

 

 

 *:شاملو

 

پی:احتمالا  فانتزی های آدم گفتن ندارد و ممکن است آدم سخت مورد قضاوت قرار بگیرد (که من یکی اصلا حوصله اش را ندارم) ولی من گفتم حالا شاید بعدا بیشتر هم بگویم خواستید شما هم بگویید... 

 یک نفر بود  که فهمیده بود  چقدر تنهاست و تنهایی یعنی چه؟(  که همه بدبختی های آدمی از همین فهمیدن است) .می گفت تنهایم و تنها یعنی اینکه اگر از قدیمی ترین و کلیشه ای ترین درد جهان هم رنج ببری باز کسی نیست که وسعت اندو هت را درک کند. یک نفر بود که توی خانه اش داشت شبیه کتاب می شد. شبیه این کتاب هایی که خیلی ها می گذارند توی کتابخانه  و فقط همین. از این کتاب های کتابخانه خوشگل کن را می گویم که کسی نمی خواندشان.

مثلا شبیه نسخه ی آلمانی مارگوت بیکل بود. البته نه شعر بود نه آلمانی می دانست .فقط کسی در او ناله می زد که: 

 

می‌خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می‌رسد و آسمان آغاز می‌شود ،
می‌خواهم با هر آنچه
مرا در بر گرفته یکی شود، 

....  

  

(مارگوت بیکل) 

 

 


  

ما باید هر طور که شده یک روزی که مثل چی برف می آید پالتوی مشکی بپوشیم و من چتر قرمز بردارم و بعد برویم کنار درخت های  کاج که همیشه سبزند و معمولا پیرند برقصیم و بچرخیم و کلی عکس بگیریم. رویایی نیست ؟! کلی برف مثل پنبه از آسمان ببارد روی سر و صورتمان روی چترمان روی پالتوی سیاهمان و در چشم به هم زدنی همه چیز سفید شود.همه چیز به جز چشم های من که دیگر آن حالت گوه همیشگی را ندارند و به فکر دریاهایی هستند که هنوز ندیدند. همه چیز به جر لب های تو که از همیشه قرمزتر  است و به فکر حرف هایی است که هنوز نزده. 

باید عکس بگیریم توی آن روزی که مثل چی برف می آید.  عکس را قاب کنیم و در یک ظهر مرداد ماه به آن عکس نگاه کنیم و ذوق کنیم که این برفها هرگز آب نمی شوند و مرور کنیم خاطره هایمان را .خاطره ی دریاهایی که ندیدیم و حرف هایی که نزدیم... 

 

حالا اگر هم نرفتیم و نرقصیدیم و عکس نگرفتیم طوری نیست. نگران من نباش زن ها همیشه بهانه برای خاطره بازی دارند.

عجیب نیست؟ حداقل پنج بهار را از همین پنجره نگاه کرده ام.ولی هیچ وقت این همه پرنده مهاجر که نمی دانم از زمین های گرمسیری به سردسیری می روند یا برعکس را ندیده بودم. خیلی چیز ها  پشت پنجره بود اما این پرنده ها با آن پر های خوشرنگ که زیر انعکاس نور آفتاب هزار رنگ جدید را به چشم هایم نشان  دادند هیچ وقت ندیدم. پیش تر ساختمان بلند و سفید بیمارستان روبرو را  و درخت های پارک ؛بیشمار گنجشک و چندتایی کلاغ پشت این پنجره بود.  

حالا من دقیقا نمی دانم که پرنده ها راه گم کرده اند یا چشم های من تصمیم گرفته اند چیز های جدیدی ببینند؟  

حالا دارم فکر می کنم نکند سالها خیلی ناشناس قاب پشت پنجره را به سکوت دعوت می کردم. 

باید چشم هایم دقیقتر شوند. شاید یک روز چشم هایم چیزهایی را که در خم کوچه گم شدند صبحی زیر باران باز پیدا کند.وای چه خوب است زندگی بدون لاف و گزاف.